بیست وپنجم شهریورماه 92

روز دوشنبه تنها 3 روز بود که از مسافرت برگشته بودیم .بابای رضا صبح زود به رابر رفتند .رضا خیلی اصرار کرد که جمعه بروند تا ما هم بتوانیم همراهیشان کنیم اما قبول نکردند.آن روز آیدا از کلاس نقاشی به اداره آمد و قرار بود که من دنبال امیرمحمد هم بروم .ساعت 12بود که راضیه زنگ زد من گوشی را برداشتم در حالیکه از شدت گریه نمی توانست حرف بزند گفت محدثه ،بابام و زد زیر گریه .خاله مهری که کنارش بود گوشی را گرفت و گفت چیز مهمی نیست بابا یه کم حالش بد شده شما به آقا رضا خبر بدهید .من حالم دست خودم نبود می دانستم اتفاق بدی افتاده اما دلم نمی خواست قبول کنم همه اش به خودم دلداری می دادم و می گفتم حتما آقاجون خوب می شود .با گریه من وآیدا رفتیم دنبال امیرمحمد ومن خانه مامان منتظر رضا شدم .وقتی آمدند دنبالم و به خانه رفتیم دیدیم همه جمع هستند .رضا خیلی بی قراری می کرد و می گفت باید به رابر بریم .همه راه افتادیم تا اول جاده که رسیدیم آنها هم به ما رسیدند .اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود .آن لحظات چه برما گذشت فقط خدا می داند. به اینکه فکر می کردم دیگر آقاجون را نمی بینم وآن صدای آهنگینش را درحالیکه از امیرمحمد وآیدا تعریف می کند نمی شنوم بی اختیار اشکهایم می ریخت .هنوز باور ندارم .دلم می خواهد زمان را به عقب برگردانم وتمام حرفهای نگفته و دوستت دارمهایی که هیچگاه به زبان نیامد را بگویم .چقدر زود دیر می شود . پر از اشکم ولی به خاطر رضا و بچه ها باید خودم را نگه دارم .چقدر سخت است که سرد باشی و بخواهی به زندگی گرما بدهی .برای روزهای دلتنگی که زود آمدند،روزهای سختی که پیش رویمان است ودیگر هیچگاه حالت عادی و گرم روزهای گذشته را نخواهند داشت ،چون پدر نازنین رضا خیلی ناگهانی به سفر ابدی رفته ودیگر هیچگاه برنمی گردد وهمین هیچگاه است که دل آدم را می سوزاند.



بیست وپنجم شهریورماه 92
